داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

 

شجاع بود و نترس. در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد. او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند .

 

 

 

ستارخان

 

 

 

یه روز یه رشتی بود...

 

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

 

 

 

میرزا کوچک خان جنگلی

 

 

 

 

یه روز یه اصفهانی بود...

 

اسمش حسین خرازی

 

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

 

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.

 

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

 

 

 

 

 

 

یه روز یه ...

ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ... !

 

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

 

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند

 

و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!




 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46537 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396